تبليغاتX
ستاره ی سهیل
حالا
 

سلام به همگی نمی دونم بتونم به همتون سر بزنم یا نه ؟

گفتم بهتره بنویسم که اگه کسی از قلم افتاد به بزرگیه خودش ببخشه

دارم می رم اگه چه رفتنم سخته واسه شما ها البته که همچین آدمه خوبی رو از دست می دین (تمام کلمات صادقانه است بدون هیچ نوع نارسیسم اونم از نوع پیشرفته )

چی باید بگم خوب خیلی عجله ای شد امیدوارم خیلی زود بتونم برگردم اما چشمم آب نمی خوره می زارم تا مدت ها نفس راحت بکشید

راستی من یه معذرت خواهی خیلی بلند و طولانی به سعیده جون بدهکارم خودش می دونه چرا شما چرا فوضولی می کنید

خوب با تشکر از وروجک جان ، سعیده جون ، محمد رضا (پسر بابا و داداش کوچولویه من ) ، مامان ستاره و ستاره کوچولو ، دیگه کیا موندن اهان یادمان آمد عاشق بی عشق محمد جان ، سهیل همونی که اسمش بامن یکیه و خیلی هم بی معرفته (شوخی کردم ) دیگه حافظه یاری نمی ده و بقیه چون علی ، قلی ، مریم ، فاطمه ، ستاره که بسی ها فکر کردن ماهم بله و خیلی کسایی که از دستم راحت می شن

روزگارتان رنگین و دلهاتان شاد

تا اطلاع ثانوی و ثالثی خداحافظ دعا یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:7  توسط سهیل | 
چقدر فضای این جا تکراری شده

و چقدر خسته از نوشتن

کاش می شد ننوشت

و نخواند

و مرد

و کاش مردن

 

خسته ام از این کویر
 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
 
!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:42  توسط سهیل | 
این روز ها دلم دنبال کویر می گردد و چشمانم دنبال سراب

احساس گرفتگی این دو روزه دست بردار نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:33  توسط سهیل | 
این روزها که می گذرد

خوشحالم



این روزها که می گذرد

خوشحالم

که می گذرد

این روزها



خوشحالم

که می گذرد
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:55  توسط سهیل | 
وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشیینی

وقتی که پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر

می شوی کسی هست که می شود به او پناه برد

کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت

کرد.نگاهت را از سنگفرشهای خیس وسرد کوچه های

باران زده جدا کن.تا چه وقت میخواهی در کوره

راههایی که برای خودت افریدی قدم برداری ؟

می توان از تاریکی ها گذشت.می توان خود را

در کوچه های سبز باور دوباره یافت یک نفر

هست شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن

تنها با او ....................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:34  توسط سهیل | 
شعر ناگفته

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

 حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار ،دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار پی نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:10  توسط سهیل | 
 

این روز ها حس می کنم دچار حصار شدم شاید نه شبیه حصار های معمولی شایدم معمولیه و من بزرگ می بینم  و غیر طبیعی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:57  توسط سهیل | 

در هياهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کيستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد

آه...
ای رفته ز ياد
مشتی از خاک زمين
من گمشده ام
چه کسی خواهد يافت؟
من سرگردان را...
من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
يا که يک خواب عميق؟
من چه اندازه زياد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از ياد دلم رفته چه زود

هيس... ساکت... انگار...
که صدايی خبر از آمدنم می دهد
اين صدای قدم خسته توست؟
يا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آيد
من به من می رسم انگار دگر
شايد اين بار شکوفا شوم

هيس... ساکت... انگار...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:43  توسط سهیل | 
خسته
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:31  توسط سهیل | 
سلام بعد از مدت ها البته

البته این مدت ها چند روز بیشتر نبود دلم واسه همتون تنگ شده امیدوارم همه سالم و خوشحال بوده باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:50  توسط سهیل | 

رو به سمت نور ايستاده ام
 
... دلم برای تك تك شما تنگ است
 
خوب كه دقت كنی
 
كوك بريده باد و
 
عطسه بی هنگام حباب هم
 
همين را می گويند
 
... دلم به جا نيست
 
... پايم به راه نمی آيد
 
هنوز چيزهای بسياری هست
 
كه دوستشان دارم
 
!فدای فهم ستاره در ظلمت بي چراغ
 
من … بعد ازهزار سال تمام حتی
 
!باز روزی مرده ام به خانه باز خواهد گشت
 
تو از تنبوره زنان توی كوچه نترس
 
نمی گذارم شبهای ساكت پاييزی
 
!... از هول و ولای لرزان باد بترسی
 
هر كجا كه باشم
 
باز كفن بر شانه از اشتباه مرگ می گذرم
 
می آيم مشق های عقب مانده تو را می نويسم
 
پتوی چهارخانه خودم را
 
تا زير چانه ات بالا می كشم
 
و بعد … يك توری پرده را كنار می زنم
 
كه باد از شمارش مردگان بی گورش
 
!نفهمد كه يكی كم دارد
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:20  توسط سهیل | 

چرا به ياد نمی‌آورم؟


مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند


مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترسانده‌اند


گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت


من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم


انگار هزار کبوتربچه‌ منتظر در پسِ چشمهات


دلواپسی مرا می‌نگريست
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:59  توسط سهیل |